بهشت دل

آمده‌ایم شیراز. چهارشنبه شب بچه ها که خوابیدند، رفتیم سینما سعدی فیلم هزارپا را تماشا کنیم. نیم ساعت زودتر از زمان اکران رسیدیم. رفتیم ساندویچ ممتاز در خیابان صورتگر که ساندویچ کتلت‌اش معروف است.  چند تا آشنا هم دیدیم. ساعت ۱۰ شب سینما پر بود فقط برای دو سه فیلم دیگر اینقدر آدم در این سینما دیده بودم. فیلم شاد و پر خنده بود و همان روز رکورد فروش سینماز ایران را پس از چهار هفته از شروع اکران شکسته بود. البته شوخی های بالای ۱۸ سال و ۲۵ سال هم داشت. فکر می‌کنم بعضی از شوخیهایش را هم نفهمیدم چون یک جاهایی مردم می‌خندیدند! صحنه انفجار پیکان آلبالویی در آخر فیلم آنقدر خندیدم که نفسم بالا نمی‌آمد.

بازیگران هزارپا

کارگردان فیلم ابوالحسن داوودی است که نان، عشق، موتور ۱۰۰۰ و رخ دیوانه را ساخته و مرد هنرمندی است. بازیگران فیلم هم که از محبوب‌ترین کمدین های سینمای معاصر ایران هستند: رضا عطاران و جواد عزتی و مهران احمدی و امیرمهدی ژوله.

در این روزهای سخت، شاد کردن مردم و ۱۲۲ دقیقه خنداندن آن‌ها خیلی ارزش دارد، حالا گیرم که من از چند صحنه فیلم یا بعضی شوخی‌هایش خوشم نیاید.

 

آخرین روز اقامت من در شیراز بود. می خواستم برای ادامه تحصیل به کشور کانادا بروم. تابستان سختی بر من گذشته بود. من، که ملول گشتمی از نفس فرشتگان، آنقدر در راهروهای بی معرفت اداری اذیت شده بودم که گاهی به خودم می گفتم لعنت به من اگر برگردم! خوب یادم هست صبح جمعه 20 شهریور 1383 بود. ساعت 8 صبح برای وداع به حافظیه رفتم. ساعتی خلوت و هوا دلپذیر بود. سنگفرش حیاط را آب زده بودند و حوضهای آبی حافظیه دلربایی می کردند. در آن ساعت که جز من و حافظ کسی آنجا نبود زیر گنبدی که به شکل کلاه قلندران است، کنار قبر خواجه نشستم. دیوان حافظ را برداشتم، چنانکه خودش گفته بود: فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان، فاتحه ای خواندم وگفتم: حافظ! چیزی بگو که بدرقه راه من باشد و در این سفر تنهایی و غربت همدم من. فالی زدم و لسان الغیب گفت:

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

نسیم روضه ی شیراز پیک راهت بس...

به هیچ ورد دگر نیست حاجتت حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس[1]

عشق من با شعر شیرین حافظ امروزی نیست. در همه این سالها تا از قیل و قال مدرسه دلم می گرفت، دیوان خواجه یا غزلیات سعدی را باز می کردم و ساعتی از دنیای نه چندان زیبای پیرامون، رها می شدم و پرواز می کردم به باغ ملکوت. سالهایی که در اتاق 104 خوابگاه زنجان بودم سه کتاب همدم من بودند:  کلیات سعدی و دیوان حافظ و نهج البلاغه.

به قول حامد همایون، هنوزم همونم یه کم مبتلاتر! گاهی که دلم از بعضی حرف ها می‌گیرد یا دانشجوی اهل دلی پا به اتاقم می گذارد که غیر از اپلای و نمره و پروژه به چیزهای دیگری هم فکر می کند، دیوان حافظ را باز می کنم و با هم غزلی می خوانیم. همین است که دوام آورده ام در شهر آجرهای سرخ. وقتی ظرافتهای کلام حافظ را می بینم و آن همه معنا که در کمترین واژه ها خلاصه کرده است احساس غرور می کنم که ساکن این خاک پاکم و به زبان شیرین فارسی سخن می گویم. یک بار حافظ غزلی برای پادشاه هند فرستاد و سرود:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می رود[2]

شعر حافظ نماد و شاید قله فرهنگ ایرانی است. پیداست که او بسیار اهل مطالعه بوده و نه تنها آثار پیشینیان بلکه اشعار معاصران خود نظیر سلمان ساوجی[3] و شاه نعمت اله ولی[4] را هم می خوانده آنها را مانند کسی که در جستجوی طلا ست غربال می کرده از زبده تری اشعار آنان در دیوان خود استفاده کرده مثل این شعر کمال الدین اسماعیل که شاید بهترین شعر او باشد و حافظ در قصیده ای آن را تضمین کرده

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

حافظ برخلاف برخی از بزرگان ادبیات ما که فقط در آسمان ها سیر می کرده اند، اگرچه گاهی با ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت می و پیمانه می زده، اما روی زمین هم راه می رفته و از غم و درد مردم زمانه خود بسیار سروده

از این سَموم[5] که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و برگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی[6]

از ویزگی های شعر حافظ سیاسی بودن آن است که بسیاری از حکام زمان خود را زیرکانه نقد کرده:

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و در حق او کس این گمان ندارد

 

و شاید همین رندی[7] راز جاودانه بودن حافظ است:

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

و آخرین صحبتم با شما دوستان جوان و پر انگیزه که این نوشته را می خوانید این شعر خواجه شیراز است:

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد[8]

قدر روزهای خوب جوانی را بدانید و در کنار این همه درس و بحث، روزنه ای برای نفس کشیدن و آب باریکه ای برای صفای روح باز بگذارید و پنجره ای که احساس هوایی بخورد[9]!

محمد فخارزاده

شهریور 1397

دانشگاه صنعتی شریف

 

 



[1] غزل 269

[2] غزل 225- مراد شیرین کامی سخنوران هند است از شکر گفته های حافظ.

[3]  از شاعران بزرگ قرن هشتم هجری اهل ساوه، زاده ۷۰۹ (قمری) - درگذشته ۷۷۸ (قمری).

[4]  از شاعران و عارفان بزرگ قرن هشتم و اوایل قرن نهم که اهل ماهان کرمان بود.

[5]  باد گرم و داغ که گیاهان را خشک می کند.

[6] غزل 477

[7]  رند، اسطوره یا شخصیتی ساخته حافظ است که مقابل زاهد و صوفی است، آزاده و یک لا قباست و دشمن ریا و تظاهر است.

[8] غزل 154 که از غرلهای ناب حافظ است با مطلع:  راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ...

[9]  اشاره به شعری از سهراب سپهری

 

قبل از اینکه برای ادامه تحصیل به تهران بیایم یکی از رویاهایم و مایه دلخوشی ام این بود که در کلاس های قیصر امین پور شرکت کنم. من عاشق شعرهای قیصر بودم . سال 77 مفصل او را در شیراز دیدم و چند روز با هم بودیم. پیش از آمدن من به تهران، ابتدای سال 78 آن تصادف وحشتناک در راه شمال رخ داد که کلیه و طحال قیصر آسیب دید و منجر به درد بسیار و نهایتا مرگ او در 48 سالگی شد. اگر چه یک بار دیگر سال 79 در برنامه ای قیصر را دیدم که شعر هم خواند:

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را ..

اما با چوب زیر بغل راه می رفت و دیگر خیال حضور در کلاس او رویای دوری به نظر می رسید. مدتی بعد هم که برای ادامه تحصیل از ایران رفتم و ناباورانه خبر پرکشیدن او را شنیدم.

تا اینکه، یک روز در سرزمین برف عکسی از کلاس دکتر شفیعی کدکنی دیدم که استاد روی میز نشسته بود و دور تا دور او پر از دانشجوهای علاقه مندی بود که بهضی هایشان روی زمین نشسته بودند. کلاسی به غایت متفاوت با هر کلاس دیگری که در 20 سال دانش آموزی و دانشجویی دیده بودم .شفیعی کدکنی شاعر و ادیب بزرگ روزگار ماست، صاحب آثار بسیار و اشعار به یاد ماندنی. تازه، او استاد راهنمای قیصر هم بود و شعر معروف سه شنبه های قیصر برای اوست:

بهترین لحظه ها

روزها

سالها را

با تمام جوانی

روی این پله های بلند و قدیمی

زیر پا می گذارم

بین بیداری و خواب

رو به روی تو در لحظه ی بی کران می نشینم…

راستی باز هم می توانم

بار دیگر از این پله ها 

خسته

بالا بیایم

تا تو را لحظه ای بی تعارف

روی آن صندلی های چوبی

با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟

بهترین لحظه ها…

لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما

قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود

قصه ی عاشقان بود

راستی روزهای سه شنبه

پایتخت جهان بود!

 همان لحظه آرزو کردم که در کلاس دکتر شرکت کنم اما من هزاران کیلومتر دورتر بودم و خیال حضور در کلاس او رویای دوری به نظر می رسید.

به ایران آمدم اما آنقدر درگیر خانواده و درس و دانشگاه و ببماری شدم که تقریبا در هیچ محفل ادبی حضور پیدا نکردم. تا اینکه روزی، جایی خواندم که در فرهنگسرای هنر و اندیشه برای بزرگداشت مولانا مجلسی با حضور دکتر محمدعلی موحد و دکتر شفیعی کدکنی برگزار می شود. تمام دقیقه هایم را جمع کردم تا در این برنامه شرکت کنم. هر دو بزرگوار را دیدم. مجری برنامه ادعا می کرد که استاد را  راضی می کند که برای شعر خوانی روی سن بیاید. لاف گزافی بود که مجری ناآشنا به روحیات استاد می زد. سالها بود که شفیعی کدکنی در هیچ محفل و مراسمی شعر نخوانده بود. در یک لحظه استاد، چست و چابک از سالن فرار کرد. من دنبال ایشان دویدم تا در کنار خیابان به او رسیدم. سلام و علیک گرمی کرد. فرصتی برای دیدار خواستم و استاد گفت: سه شنبه ها ساعت 10 دانشگاه تهران.

کمتر از دو سال طول کشید تا آن سه شنبه رویایی برسد. تقریبا تمام سه شنبه ها در شهر آجرهای سرخ، در کوچه کهربایی، کلاس داشتم. در این مدت، بارها خواندم و از دوستان شنیدم که این آخرین ترمی است که دکتر تدریس می کند و می خواهد بقیت عمر را گوشه ای بنشیند و کارهای ناتمامش را تمام کند. اما خوشبختانه، هر بار اصرار دانشجویان تصمیم دکتر را یک ترم به تعویق می انداخت. اما مگر چقدر فرصت داشتیم؟ استاد متولد18 مهر سال 1318 بود.

بالاخره سه شنبه 17 مهرماه 97 کلاس اول صبحم که تمام شد، یادداشت های کلاس بعدی را برداشتم و یک ماژیک وایت برد در جیبم گذاشتم و راه افتادم به سمت مترو. حساب کرده بودم که استاد کلاسش را ساعت 10 شروع می کند و حداکثر 11:30 تمام می کند و من نیم ساعت وقت دارم که به کلاس بعدیم که ساعت 12 بود برسم اما محض احتیاط به دانشجوها ایمیل زدم که کلاس ساعت 12:15 شروع می شود.

 قبل از شروع کلاس رسیدم اما کلاس پر بود و حتی در آستانه در آدمها ایستاده بودند تقریبا نا امید بودم از اینکه جایی برای نشستن پیدا کنم اما خوشبختانه در آخر یکی از ردیف ها کنار دوربینی که کلاس را ضیط می کرد جای آسایشی برای من بود. ساعت 10 شد و استاد نیامد اما علاقه مندان هنوز می آمدند. عده ای روی نیمکت ها جایی پیدا می کردند. عده ای روی زمین می نشستند و بیشترشان گوشه ای می ایستادند. سریع شمردم بیش از 120 نفر در کلاس بودند. بعدا گفتند امروز 150 نفر آمده بودند و رکورد حضور در کلاس استاد، شکسته شد. استاد هنوز نیامده بود ساعت به 10:30 نزدیک شد و من نگران کلاس بعدی ام بودم. چه کنم اگر استاد نیاید؟ آیا دیگر فرصتی خواهد شد که من اینجا بیایم؟ ساعت 10:30 موجی در راهرو و ورودی کلاس ایجاد شد جمعیت به احترام ایستاد و استاد روی صندلی نشست. بلافاصله شروع کرد به حرف زدن، اما چیزی شنیده نمی شد .داشت دلیل تاخیرش را توضیح می داد تا اینکه کلاس کاملا ساکت شد و میکروفون را نصب کردند. بعد کاغذی به دست استاد دادند که سوال یکی از دانشجویان دکترا بود درباره اینکه چه ویزگی ها باعث می شود که یک اثر هنری شاخص شود و ممتاز از آثار هم عصر خود؟

استاد چشمهایش را بست و با صدای آهنگین خود مقدمه بحث را چید. به قول قیصر قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود:

از سنایی می گفت، از حافظ مثال می زد، از صائب، از احمد کسروی، از یاقوت حموی، از رشید الدین میبدی، از احسن التقاسیم شمس الدین مقدسی، از کریستین اندرسون. گاهی شعری چاشنی حرفهایش می کرد:

دوش ما را در خراباتی سر معراج بود

مدتی هم از اسلوب معادله گفت و این شعر حافظ را مثال زد:

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن   شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

ساعت 11:30 شد. من تقریبا کلاس و دانشگاه را فراموش کزده بودم که ناگهان استاد گفت خسته شده و دیگر ادامه نمی دهد. بچه ها می توانند سوال بپرسند اما چون سمعکش را نیاورده طبیعتا چیزی نخواهد شنید! یک نفر سوالی روی کاغذی نوشت. ساعت 11:36 بود که آن خواب شیرین تمام شد.

ساعت 12:15 در شهر آجرهای سرخ بودم، در کوچه کهربایی و سعی می کردم خودم را برگردانم به دنیای مهندسی و پردازش آرایه ای.

پی نوشت:

همین حالا که آتش نوشتن در من زبانه می کشد علی دست از سرم بر نمی دارد و من در تناقضی عجیب بین دو دوست داشتن گیر کرده ام.

 

تکه ای از ماه*

از محاق خیمه بیرون می‌زند امروز

می‌خرامد ماه در ماهور

چشم بد از روی ماهش دور

⏹⏹⏹

بی زره، بی ترگ

می‌رود بازی کند با مرگ

 

می رود تا خواب شهر شب‌نشینان را برآشوبد

شهر شب از آب، حتی از هوا، خالی است

شهر نامردان پوشالی است

 

آنک اما شیری از سمت نیا شمشیر او لاسیف،

یادگار لافتی، سرتا به پایش شور

 

                   می‌درخشد ماه در ماهور

⏹⏹⏹

کفر از شرمش "مسلمان وار می‌آید"

لحظه‌ی شیرین ترین دیدار می‌آید

می‌خروشد

می‌چکد از امتدادش نور

می‌رسد خورشید و می‌خوابد غبار راه

 

              می‌تراود ماه

                                  در ماهور

 

* راوی می‌گوید: خَرَجَ إلَينا غُلامٌ كَأَنَّ وَجهَهُ شِقَّةُ قَمَر

تو دریای منی، من موج غافل

تو را گم می‌کنم ساحل به ساحل

 

صدایم کن که برگردم به دریا

از این مرداب پا در  گل چه حاصل؟

۸/۸

تهران

امروز، چهار سال می شود که به کشور برگشته ام. چهار سال با شیرینی ها و تلخی ها گذشت. سه سال اول را برای تطبیق با محیط جدید و حل مشکلات اولیه و قلعه اژدها و شهر آتش گذاشته بودم اما به لطف خدا سریعتر از چیزی که فکر می کردم مشکلات حل شدند. خاطرات شیرین بسیارند، شیرین ترین خاطره این دوره تولد علی پسرم بوده و به مدرسه رفتن مریم و ساعت های خوشی که با دانشجوها داشته ام و سفرهای قشم و گیلان و زیرآب و بسطام و دیدار خانواده و ...

خاطرات تلخ هم: اوضاع نا به سامان اقتصادی و مشکلات مردم و بی انگیزگی دانشجو ها و پروژه هایی که با مشکل مواجه شدند و بیگانگی من با فضای ادبی امروز کشور و ...

دیشب ساعتی خلوت کردم و خلاصه این چهار سال را نوشتم. اعتراف می کنم محیط دانشگاه با آن چیزی که در بدو ورود، فکر می کردم متفاوت است. دلیل آن هم تغییر نسل ها و شیب تند تحولات اجتماعی در جامعه ماست که باعث می شود حتی دانشجوی ورودی 97 با ورودی 96 بسیار متفاوت باشد. اوایل، تفاوت بین انتظارات من با بازتابی که از دانشجوها می دیدم بسیار توی ذوقم می زد. زیاد فکر کردم و دیدم با مفاهیم جامعه شناسی توضیح این مشکل، دشوار نیست. نسل من دانشگاه را خانه دوم و به تعریف جامعه شناسی یک گروه اولیه می دید، اما نسل فعلی دانشگاه را یک گروه ثانویه می داند که فقط قرار است مدت کوتاهی در آن باشد، مهارت هایی را که به نفع اوست بیاموزد و با افرادی که برای او منفعتی دارند آشنا شود. قرار نیست دانشگاه خانه دوم باشد و دانشجوف مهارت های زندگی را در آن بیاموزد و استاد مثل پدر آدم باشد چه برسد به اینکه جور استاد به ز مهر پدر هم باشد!

اینکه من این دیدگاه را قبول دارم یا نه چه اهمیتی دارد وقتی سیل زمان همه ما را به پیش می برد و هر کس در مقابل این جریان بایستد به انزوا می رود؟ وقتی من در کلاس الکترونیک، آینه جریان را با شعر خیام درس می دهم توقع دارم دانشجو بال در بیاورد اما شاید دانشجو به این فکر می کند که در برگه امتحان که نمی شود به حای معادلات ریاضی، رباعیات خیام را نوشت و لحظه ای بعد لبخند روی لبانش می خشکد. البته 10% دانشجوها هنوز در همان حال و هوایی که من دوست تر دارم نفس می کشند و همین تعداد برای اینکه عصر چهارشنبه ای دور هم جمع بشویم و گپ لاهوتی بزنیم کافی است. برای اینکه راحت تر در ایران زندگی کنی باید کف توقعاتت را پایین بیاوری تا هر اتفاق کوچکی تو را شگفت زده کند.

از دانشگاه که بیرون بیاییم، حال و روز جامعه بدتر است. موج گرانی به مواد خوراکی و مایحتاج اولیه مردم رسیده. بر آنهایی که دستشان خالی است بسیار سخت می گذرد و سفره شان هر روز کوچکتر می شود. 

 امیدوارم گره از کار مردم باز شود.

بک کافه دنج در دانشگاه پیدا کرده‌ام که حداقل، حالا که ترم تمام شده و دانشجویان فرجه دارند خلوت است. باید این متن را هفته گذشته می‌نوشتم اما مادرم تا جمعه تهران بود و نمی‌خواستم لذت با او بودن را از دست بدهم.

بله، حوالی ۴۰ سالگی من سال پر بارانی است، هوا خوب است و آسمان خوشرنگ و دلفریب. چند کتاب ادبی دارم برای خواندن از جمله، زبان شعر در نثر صوفیه نوشته استاد شفیعی کدکنی. همان ابتدای کتاب نوشته شده تقدیم به محمدعلی موحد و این شعر حافظ را نوشته که تا قبل از خواندن این کتاب به آن دقت نکرده بودم: 

رطل گرانم ده ای مرید خرابات

شادی شیخی که خانقاه ندارد    

نمی‌توانم از ۴۰ سالگی بنویسم، به همین خاطر از چیزهای دیگر می‌نویسم. روز تولدم روز آخر کلاسهایم بود. درس زودتر تمام شد و نیم ساعتی برای بچه ها حرف زدم. ۳۶ نفر از ۴۰ دانشجو در کلاس بودند. خودم را به موقعیتی بردم که امروز آنها هستند در سن و سال آنها. آن روز ها من تازه، ترم اول دانشگاه را تمام کرده بودم و از فشار المپیاد و کنکور و بار ذهنی آنها رها شده بودم. فرصتی شده بود که دوباره خودم را پیدا کنم، خودم را که مدتی بین کتاب و درس و مساله گم کرده بودم.  

یادم می‌آید که تازه کتابخانه میرزای شیرازی دانشگاه شیراز را که بالای تپه بود در مرتفع ترین نقطه آن، کشف کرده بودم. سیستم کتابخانه باز بود اما به دانشجویان مهندسی کتاب امانت نمی‌داد. من باید همانجا مطالعه می کردم. ردیف رمان های خارجی را پیدا کردم. هر روز همانجا بین قفسه ها می‌نشستم و رمان می‌خواندم. آنجا بود که گابریل گارسیا مارکز را کشف کردم و کتاب گزارش یک قتل را خواندم. 

یک روز کتابی دیدم به نام اندرزهایی به یک نویسنده جوان، نوشته آندره ژید. آن کتاب با من چه کرد! انگار با فاصله صد سال، پیرمرد داشت با من حرف می‌زد. به هیجان می‌آمدم از خواندن سطر سطر کتاب.

عمو آندره می‌گفت: هنرمندها دو دسته اند: آنهایی که سوال مطرح می‌کنند و گروهی که جواب می‌دهند اما به سوالاتی که هنوز مطرح نشده اند و برای همین ناشناخته می‌مانند. شاید از همان روز بود که قبای گمنامی را پوشیدم. به قول رضا امیرخانی: طوبی للغرباء!

در ۴۰ سالگی به سکوت رسیده ام اما سکون نه. کی شود این روان من ساکن؟ کار دنیا و حرف دیگران خیلی برایم اهمیتی ندارد. بارها دیده ام که آدمها مرا نمی بینند و متوجه حضورم نمی شوند و چه لذتی دارد این هیچ بودن. برآیند زندگی هم مرا به این سمت و سو برده:

بسیار شدم به حیله ای کاست مرا

از حلقه دوستان جدا خواست مرا

آورد میان برف و عریانم کرد

آنگه به لباس صبر آراست مرا

از دوستان قدیم، جز چندتایی خبری ندارم. شاید کم وفا شده باشم. نوستالژی کمتر مرا دچار می کند. یاد گرفته ام که در حال زندگی کنم به قول وودی آلن Nostalgia is the denial, denial of the painful present

در چهل سالگی به سکوت رسیده ام و گذران عمر را تماشا می کنم. مدتی قبل نشستم و منتخبی  از شعرهایم را جمع و جور کردم، ۱۶۷ صفحه شد. اسمش را هم انتخاب کردم : من از آسمان ماه را چیده‌ام... می‌خواستم در چهل سالگی اولین کتابم را چاپ کنم اما یک هفته بعد، آن شور و حال اولیه خاموش شد. وبلاگ و کانال هم بعد از آن نا به سامانی ها و فیلتر کردن ها از دلم رفته و شور و شوقی برای به روز کردن ندارم. مخاطب هم خاموش و بی حال و گرفتار است.

در چهل سالگی از بزرگترین لذتها دنیا برایم، بودن با کودکانم است. خوشحالم که زندگی اینقدر مرا درگیر نکرده که وقتی برای آنها نداشته باشم. شبهایی که باشم، برایشان قصه می گویم و تخیلم همراه آنها پر می کشد.

در چهل سالگی احساس پیری نمی‌کنم و آدمها را مثل قبل دوست دارم و با دیدن شان پرنده ای در من بال می‌زند. اما به چشم هایم صبوری را یاد داده ام. ولی آدمها ... انگار عوض شده اند ... 

دانشجوها آمدند!

ساعت نزدیک نیمه شب است. فردا سه کلاس دارم و مشغول تکمیل جزوه ها هستم. درست در اوج کارها فیلم هوای هندوستان می کند و بعد از دو ماه به اینجا سر می زنم. چند پیام خوب دارم که در این برهوت نعمت است. اتفاقات جالبی در این مدت افتاده که شاید در تعطیلات آخر سال بیشتر بنویسم. 

چند شب پیش که مادربزرگ مریم پیش ما بود، فرصتی شد که با همسرم به سینما برویم به تماشای فیلم بمب یک عاشقانه. فیلم خوبی بود با پیامی قاطع که آدم از یک لحظه بعد خودش هم خبر ندارد. پیامهای فرعی بسیاری هم داشت که در فضای شعارهای دهه شصت به نقد آن روزگار و شاید این روزگار می پرداخت. 

تماشای این فیلم برای کسانی که آن روزها را به یاد دارند توصیه می شود. 

حافظ می فرماید:

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

دلم تنگ شده  برای یک رفیق با  معرفت که ساعتی از این حصار مرصع پرواز کنیم به آسمانی باز و آبی

تو پیدا می شدی پایان هر سال

تو رفتی، سیل شد باران هر سال

 

تو رفتی، سال ما با خون شد آغاز

جهان را زنده کن ای جان هر سال

 

***

 

جهان، تصویر بی قابی است در من

زمان، آونگ بی تابی است در من

 

نه غم رنگینه ای دارد نه شادی

تمام زندگی خوابی است در من

 

12 فروردین- اطراف جوین سبزوار

عموی بزرگم - خدا رحمتش کند- هر وقت مرا می دید گریه می کرد. دستی به سرم می کشید مرا به سینه اش می چسباند و یعد ... راه کلامش بند می آمد. عمو و پدرم با هم مشکل داشتند اما پدر گاه گاه، مرا به دیدن عمو می برد و می گفت برو دست عمو را ببوس، عمو البته اجازه نمی داد دستش را ببوسم. مشکل شان شراکتی بود که مکتوب نشده بود. چهار برادر بودند. به هم اعتماد داشتند، شریک هم بودند، با هم کار می کردند، با هم زندگی می کردند، دور یک سفره غذا می خوردند، بچه هایشان با هم بزرگ می شدند، هفت دهانه مغازه داشتند و باغی که مال هر چهار برادر بود. تا اینکه پدر من در پالایشگاه مشغول کار شد سالها پیش از به دنیا آمدن من و خانه اش را از برادرها جدا کرد و فاصله ها اندک اندک بیشتر شد.

عموی بزرگ سه پسرش را از دست داده بود. محسن پسر کوچکش -که از او خاطره ای محو دارم- شهید شد و جلال و جعفر--که هیچ وقت آنها را ندیده بودم- ناراحتی قلبی داشتند. هر وقت خانه شان می رفتم عکس زیبای دو برادر را می دیدم کنار هم که سالها پیش رفته بودند. داغ های دل عمو زیاد بود ... ما پسر عموها بزرگ تر شدیم و از هم دور شدیم. عموها که رفتند فاصله ما پسرعموها زیادتر شد. حالا همه خانواده داریم اما بچه های همدیگر را نمی شناسیم. گاهی می گویم اگر آن شراکت نامکتوب نبود ما خانواده یزرگ تری داشتیم.

بخش شیرینی از کودکی های من در آن باغ گذشت کنار درختان پرتقال و لیموشیرین و بلبل هایی که در نخل ها خانه می کردند و چیدن میوه ها همراه پدر و خواهر و دایی مصطفی و  ... تک درخت هلویی که در باغ بود و چاه آبی که پهلوان، ظهر تابستان در حوض ترسناکی که کنارش بود شنا می کرد و  آبش از باغ حاج زنده علی می گذشت و به سهم نامکتوب پدر از باغ می رسید. آب که به باغ ما می رسید اول نعناها را سیراب می کرد. پدر می گفت یک روز صبحانه نان و پنیر و نعنا خورده و ساقه های نعنا را اینجا کاشته و حالا ریشه دوانده بودند و انبوه شده بودند.  گاهی که با پدر کنار آب راه می رفتم تک تک گیاهانی را که کنار آب روییده بودند نام می برد و ار خواص هر کدام می گفت. حالا  فقط بارهنگ و ختمی یادم مانده. از سرگرمی های من این بود که یک شاخه بارهنگ را بچینم و دانه هایش را از غلافش جدا کنم.  هر قدری وردی باغ دلفریب و زنده بود، انتهای باغ خاموش و ترسناک. آب پاه کمتر و کمتر می شد. مقتی می آوردند که چاه را بکند و آبش را بیشتر کند. کم کم آن دور و برها خانه ساختند. پدر که پر کشید ما دیگر به آن باغ نرفتیم. فردا 20 سال می شود که پدر رفته و فردا عمر من دو نیمه می شود: نیمی با او و نیمی بی او.

آن چاه خشک شد. دزدها درخت ها را از ریشه در آوردند. خاطرات مرا باد برد.  

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 5
کل بازدیدها : 11